گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی
با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید
گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا
تک درختی در بیابان یکه و تنها کشید
گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن …
عکس یک خنجرزپشت سر، پی مولا کشید
گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم
راه عش
برچسب:
نویسنده: پندار عباسیان
برچسب:
نویسنده: پندار عباسیان
ته اتوبوس، آن صندلی آخر،
کنار شیشه بهترین جای دنیاست
برای آنکه مچاله شوی در خودت
سرت را بچسبانی به شیشه و زل بزنی
به یک جای دور
و فکر کنی به چیزهایی که دوست داری
و فکر کنی به خاطراتی که آزارت میدهد
و گاهی چشمهایت خیس شود،
از حضور پر رنگ یک
برچسب:
نویسنده: پندار عباسیان
برچسب:
نویسنده: پندار عباسیان
برچسب:
نویسنده: پندار عباسیان
سلام زلزله
دیشب که آمدی
من ولیلا و حمید را در خواب بردی
نمی دانم دفتر مشقم را از زیر آوار پیدا
می کنند یا نه تو به خانم معلم بگو که تکلیفم
را نوشته بودم راستی بقیه آدم ها چی ،
تکلیف شان را انجام داده اند ؟
دیشب حمید هم که قول داده بود کمتر
شل
برچسب:
نویسنده: پندار عباسیان